X
تبلیغات
زندگی بافتن یک قالی است
زندگی بافتن یک قالی است
نگارین :نقاشی شده . رامیلا : خدای بزرگ نامی است آشوری
تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | نویسنده : باران

 

سالی که نکوست از بهارش فاطمی است

 

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده



تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | نویسنده : باران

 

دختر ناز مامان میگه یا زهرا (س)

باباش بهش یاد داده

مادرم هم بهش یاد داده میگه خدا چندتاست: یه انگشتش رو بلند میکنه و  میگه اکی یعنی یکی

تو  پست بعد کلمه های دیگه ای رو که میگه مینویسم

 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | نویسنده : باران

بسم الله الرحمن الرحیم

ناناز مامان وقتی میخواد بگه رفت میگه رت. حتی وقتی ظرف غذاش هم خالی میشه میگه رت (فکر میکنه غذا رفته)

هر وقت گرسنه است و میبینه براش دارم غذا میارم میدوئه میره یه جا میشینه تا بهش غذا بدم. بعد میگه من بیده ... من بیده... یعنی به من بده...

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم آذر 1392 | نویسنده : باران

 

چه‌قدر بی تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم!
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!

خیال آب نبستم به جز دو دست عمویم
اگر نگاه به رؤیای نهر علقمه گردم

سرود كودكیم در خزان حادثه خشكید
پس از تو قطع امید ای بهار از همه كردم

نكرده هیچ دلی در هجوم نیزه و آتش
تحملی كه از آن اضطراب و همهمه كردم

شكفت غنچه‌ی خورشید از خرابة جانم
همین كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم

چه شرم دارم از این درد و جای آمدنت را
كه سر بریده تو را میهمان فاطمه كردم

پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بی مقدّمه كردم

 

دخمل ناز مامان دیروز با تلفن یه سلام خوشکل بهم کرد و انقدر قشنگ باهم جمله جمله حرف زد که کیف کردم البته جمله هاش نامفهوم بود اما مهم این بود که تلفنی باهام حرف میزنه

چادر میکنه سرش قنوت میگیره خیلی شیرینه ... وقتی به شیرینیش فکر میکنم دلم برا حضرت رباب سخت میگیره

به یاد حضرت رقیه خاتون به لرزه میفته قلبم دگرگون میشه

فداشون بشم ... واقعا غمی به بزرگی غم شما و اهل بیتت نیست حضرت ارباب

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | نویسنده : باران

 

دخمل ناناز مامان الان دیگه تو ماه هفدهم زندگیشه. فداش بشم تا صدای مداحی رو میشنوه سینه میزنه و میگه حسین. با اینکه به تلویزیون زیاد توجهی نشون نمیده اما دوست داره روشن باشه همینکه از خواب پا میشه به تلویزیون اشاره میکنه و میگه روشنش کن. به برفکی شدن تلویزیون هم واکنش بدی نشون میده نگران میشه و سریع کنترل رو میاره و اشاره میکنه که درستش کنم. قربون زرنگیش برم خدا رو شکر هوشش خوبه.  گوشی تلفن یاکنترل رو برمیداره و راه میره باهاش صحبت میکنه و جالب اینجاست که همونطورکه من وقتی با گوشیم صحبت میکنم میرم تو اتاق خواب اون هم همینکار رو میکنه.

 

 



تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1392 | نویسنده : باران

 

 

راست گفته اند عالم از ۴ عنصر تشکیل شده است:

آب آتش خاک هوا

 

آبی که از تو دریغ کردند

 

آتشی که در خیمه گاهت افتاد

 

خاکی که شد سجده گاه و طبیب همه ی دردها

و

هوایی که عمریست افتاده در دلها

 

ترکیب این ۴ عنصر می شود کربلا

 

کل ارض کربلا



تاريخ : چهارشنبه یکم آبان 1392 | نویسنده : باران

 

خورشید شکفته در غدیر است علی (ع)

باران بهار در کویر است علی (ع)

بر مسند عاشقی شهی بی همتاست

بر ملک محمدی امیر است علی (ع)

 

الحمدلله الذی جعلنی من المتمسکین بولایه امیرالمومنین (علیه السلام)



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 | نویسنده : باران

 

ناز گل مامان بعضی کلمات رو میگه مثل شیر، سیب، سه ،چایی، میو میو، بع بع ، آب که میگه آبَه... اِده به جای بده. چند شب قبل داشت فوتبال تماشا میکرد و میگفت : چیه؟ گفتم فوتبال مامان حالا شما بگو؟ میگفت ف (البته با تشدید) ....

جدیدا یاد گرفته تا کار بدی انجام میده و متوجه میشه ازش ناراحتم میاد و من رو میبوسه ... خدا کنه عذرخواهی رو از حالا خوب یاد بگیره.

 

 



تاريخ : دوشنبه یکم مهر 1392 | نویسنده : باران

 

خوشگل مامان دیگه کم کم بهتر راه میره .الحمدلله. هر روز شیرینتر

میشه. گاهی اوقات حس میکنم هر بار یه مرحله به بزرگتر شدن نزدیک

میشه دلتنگ مرحله قبلش میشم. از حالا میدونم بعدها دلم برای چهار

دست و پا رفتنش تنگ خواهد شد. این روزها بیشتر از همیشه تلاش میکنه

خودش با قاشق غذا بخوره با قاشق به سختی غذا رو بر میداره اما قبل از

اینکه قاشق رو تو دهنش بذاره برش میگردونه و غذاش میریزه هنوز یاد

نگرفته اول قاشق رو بذاره تو دهنش بعد برش گردونه.خدایا چه طور باید

شکرت کرد اگه به تک تک این توانایی ها فکر کنیم متوجه میشیم که اگه

خدا نمیخواست ما حتی غذا خوردن با قاشق رو هم بلد نبودیم. خدایا به

بزرگیت کوچکی ها - کوته نظری ها - کوته فکری ها و ناشکریهامون رو

ببخش.



تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | نویسنده : باران

امروز بازم ميخوام از دخملكم بگم. نميدونم چرا همش دوست داره بره روي مبل و بالا پايين بپره. همش اون بالاست و من نگران اين كه پرت نشه. جديدا ياد گرفته ميره رو مبلي كه كنار تلويزيونه و سه راهي برق بهش نزديكه دستش رو مي گيره به سيمش وقتي ميبينه بهش ميگيم نكن يا اينكه خطرناكه بازي در مياره خودش رو به سيم نزديك ميكنه و يه دست يواش بهش مي زنه منتظره كه بهش بگيم نكن خطرناكه روزي چند بار اينكار رو تكرار ميكنه. وقتي رو زمين ميشينيم (هم من هم باباش) مياد شونمون رو ميبوسه سرش رو به اين طرف و اونطرفمون صورتمون مياره و ميگه سَ .. سَ  منظورش همون سلامه. ديروز هم متوجه شدم به جاي بده ميگه  دِ.  قربونش بره مامان از بقيه اش فاكتور ميگيره .... يه عادت ديگه هم داره اينكه دوست داره بياد داخل آشپزخونه منم بخاطر اينكه نياد يه پشتي بزرگ رو ميذارم دم وروديش. اگه دو ساعت هم تو آشپزخونه باشم اونجا مي ايسته و به زبون خودش با كلمات نامفهوم اعتراض ميكنه و تلاش ميكنه كه بياد داخل. هر روز اين بساط رو دارم وقتايي كه تو آشپزخونه ام دلم براش ميسوزه خسته ميشه همش ايستاده. گاهي اوقات ديگه قاطي ميكنه پاش رو تا يه جاهايي بالا مياره كه از پشتي رد بشه بياد اما نميتونه. گاهي اوقات هم موفق ميشه از گوشه و كنار پشتي يه جاي كوچيك باز ميكنه و مثل يه موش كوچولو به زور خودش رو فشار ميده تا بياد داخل. مامانش قربونش بره دلم كبابه براش. آخه وقتم كمه نميتونم اونقدر كه بايد براش وقت بذارم. چند روزه كه هرچي ميخوره يه تيكه از غذا رو بر مي داره و سمت دهن  من و باباش و يا هركس ديگه اي كه بهش غذا بده ، ميبره . وقتي اينكار رو ميكنه تو دلم ميگم حواست هست هركاري كه ميبينه انجام ميده ... دعا كنيد بتونم خودم رو درست كنم تا بتونم بچه ي مودب و متخلق به اخلاق اسلامي تربيت كنم.