زندگی بافتن یک قالی است
نگارین :نقاشی شده . رامیلا : خدای بزرگ نامی است آشوری
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | نویسنده : باران
 

 

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

 

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

وهر چه خاطره دارد از آن محل دارد

 

به یاد چای شیرین کربلائی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل "دارد

 

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

 

بگو چه شد که من این قدر دوستت دارم

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

 

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که رو سیاهی ما نیز راه حل دارد...


صلوات
 
حمیدرضا برقعی


تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | نویسنده : باران

 

دختر نازم عشق مامانی . خیلی وقته برات ننوشتم. چند وقتی بود میخواستم بخشی رو به عنوان دخملی به چی چی میگه بنویسم اما نشد تو گوشیم ذخیره کرده بودم اما همش پرید. اما ایرادی نداره هرچی یادمه الان می نویسم هر چند الان خوب صحبت می کنی و کمتر کلمه ای هست که نتونی خوب تلفظ کنی خلاصه هرچی از قبل  و حالا یادمه می نویسم عسل مامانی.

اوایل که واکنش کلامی نشون می دادی می گفتی : اگ اگ اگ (الفش فتحه داشت و گ ساکن)

ماماینم: مامان جونم

بابایینم : باباجونم

خال: پرتقال

یت: رفت

اسونو: استخون

شش: کفش

سنی: سیب زمینی

کاب: کباب

پزید؟: پخت؟

کلبلا: کربلا

بهت بده: بهم (به من) بده

کلا ضمیر خودت رو استفاده نمی کردی و هرطور که ما باهات حرف می زدیم حرف میزدی

مثلا : برات بیار(برام بیار) چون ما میگفتیم برات بیارم؟

وقت خواب میگی : نخودک بگی لفطا (لطفا برام نخودک بگو)

حسنی خون لفطا (یعنی لطفا برام حسن بخون)

بستیدم (یعنی بستم)

گشگاب : بشقاب

 

بازم  هروقت چیزی یادم اومد برات مینویسم قربونت برم.

 



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 | نویسنده : باران

 

 

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلاه کثیره تامه ذاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک

 

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺷﺪﻡ ﺍﯼ ﻧﻮﺭ ﺳﻼﻡ

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺯﺍﺋﺮﺗﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺳﻼﻡ

ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺫﮐﺮﺕ ﺷﺪﻩ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺳﻼﻡ

ﺑﻪ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺑﺮﺳﺪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﻮﺭ ﺳﻼﻡ

ﮐﺎﺵ ﺳﻤﺖ ﺣﺮﻣﺖ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ

ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯾﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﮔﺮﻩ ﻫﺎ

ﻧﻨﻮﺷﺘﻪ ﺳﺖ ﮔﻨﻬﮑﺎﺭ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺣﺮﻡ

ﭘﺲ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺪ ﺑﻪ ﺣﺮﻡ

ﺑﺮﺳﺪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻟﻪ ﯼ ﻣﻤﺘﺪ ﺑﻪ ﺣﺮﻡ

ﺯﻭﺩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﻪ ﺣﺮﻡ



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | نویسنده : باران

 

 

 

 

باز هم روح الامین دارد غزل می آورد

صنعت ایهام و تشبیه و بدل می آورد

تا شود ابیات شعر من کمی دلچسب تر

واژه واژه بر لبم جام عسل می آورد

شعر شیرین مرا شور عجیبی داده است

واژه ی نابی که در چندین محل می آورد

چیست آن واژه که همراه ادایش جبرییل

جمله ی «حیّ علی خیرالعمل» می آورد

در میان شعرهای شاعران اهل بیت

دائماً این بیت را ضرب المثل می آورد:

یوسف مصری کجا و یوسف زهرا کجا؟!

جلوه ی قطره کجا و جلوه ی دریا کجا؟!

کوچه های شهر را امشب چراغانی کنید

عرش را و فرش را آیینه بندانی کنید

آمده نور دل انگیزی به سمت سامرا

باید امشب کوچه ها را خوب نورانی کنید

طبق رسم فصل حج، مثل تمام حاجیان

جان ما را پیش پای یار، قربانی کنید

از خَم ابروی او صدها خُم می می چکد

باید امشب خلق را انگور مهمانی کنید

دیدن روی سلیمان کار آسانی که نیست

باید اوّل خوب از این مُلک، دربانی کنید

هر که باشد نوکر تو زود آقا می شود

خود به خود با یک نگاه تو مسیحا می شود

یوسف زهرا تویی حُسن ختام اهل بیت

نام تو زیباست ای مرد قیام اهل بیت

گر چه آقا مثل یوسف با نمک هستی ولی

نام زیبای تو شیرین کرده کام اهل بیت

السّلام ای حُجّةَ الله ای امامَ منتظَر

لحظه لحظه می رسد بر تو سلام اهل بیت

از پیمبر تا امام عسگری، در عصر خود

نقل کردند این که هستی التیام اهل بیت

می رسد آن روز که با ذوالفقار مرتضی

می رسی تا که بگیری انتقام اهل بیت

مرتضی، زهرا، حسن، خون خدا، پیغمبری

می بری با جلوه ات دل از امام عسگری

نیمه ی شعبان که می گردد عیان، صاحب زمان

می کند گل بر لب پیر و جوان، صاحب زمان

اشهَد انّ که هستی تو امام آخرین

می وزد از هر مناره این اذان، صاحب زمان

یک سؤال آقا!... اگر که جای کعبه ثابت است

پس چرا در هر کجا داری مکان، صاحب زمان؟!

تشنه هستم تشنه ی یک جرعه ی دیدار تو

وعده گاه ما شبی در جمکران، صاحب زمان

می رسی یک روز ای خورشید پشت ابرها

می کنی پیدا مزار بی نشان، صاحب زمان

با ظهورت می شود خوشحال زهرا مادرت

پیش مرگت می شود آن لحظه آقا نوکرت

العجل آقا! بیا چشم انتظاری ها بس است

در فراقت اشک ها و بی قراری ها بس است

اشک ها ی ما که یک لحظه به درد تو نخورد

ناله ها و ضجّه ها و گریه زاری ها بس است

تا به کی جمعه به جمعه ذکر ندبه سر دهیم

ندبه و خون دل و شب زنده داری ها بی ایت

معصیت، پاکی دوران جوانی را گرفت

ما جوان ها را کمک کن، شرمساری ها بس است

باید آقا درد غربت را فقط فریاد کرد

گوشه گیری های ما و راز داری بس است

با ظهور خود بیا و مادرت را شاد کن

قلب ویران مرا با مقدمت آباد کن

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | نویسنده : باران

 

 

زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار
رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«
تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگیست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده هست و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گِلی ست...
(
عرفان نظرآهاری)




تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 | نویسنده : باران


تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | نویسنده : باران

 

سالی که نکوست از بهارش فاطمی است

 

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده



تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | نویسنده : باران

 

دختر ناز مامان میگه یا زهرا (س)

باباش بهش یاد داده

مادرم هم بهش یاد داده میگه خدا چندتاست: یه انگشتش رو بلند میکنه و  میگه اکی یعنی یکی

تو  پست بعد کلمه های دیگه ای رو که میگه مینویسم

 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | نویسنده : باران

بسم الله الرحمن الرحیم

ناناز مامان وقتی میخواد بگه رفت میگه رت. حتی وقتی ظرف غذاش هم خالی میشه میگه رت (فکر میکنه غذا رفته)

هر وقت گرسنه است و میبینه براش دارم غذا میارم میدوئه میره یه جا میشینه تا بهش غذا بدم. بعد میگه من بیده ... من بیده... یعنی به من بده...

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم آذر 1392 | نویسنده : باران

 

چه‌قدر بی تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم!
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!

خیال آب نبستم به جز دو دست عمویم
اگر نگاه به رؤیای نهر علقمه گردم

سرود كودكیم در خزان حادثه خشكید
پس از تو قطع امید ای بهار از همه كردم

نكرده هیچ دلی در هجوم نیزه و آتش
تحملی كه از آن اضطراب و همهمه كردم

شكفت غنچه‌ی خورشید از خرابة جانم
همین كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم

چه شرم دارم از این درد و جای آمدنت را
كه سر بریده تو را میهمان فاطمه كردم

پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بی مقدّمه كردم

 

دخمل ناز مامان دیروز با تلفن یه سلام خوشکل بهم کرد و انقدر قشنگ باهم جمله جمله حرف زد که کیف کردم البته جمله هاش نامفهوم بود اما مهم این بود که تلفنی باهام حرف میزنه

چادر میکنه سرش قنوت میگیره خیلی شیرینه ... وقتی به شیرینیش فکر میکنم دلم برا حضرت رباب سخت میگیره

به یاد حضرت رقیه خاتون به لرزه میفته قلبم دگرگون میشه

فداشون بشم ... واقعا غمی به بزرگی غم شما و اهل بیتت نیست حضرت ارباب