زندگی بافتن یک قالی است
نگارین :نقاشی شده . رامیلا : خدای بزرگ نامی است آشوری
تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | نویسنده : باران

 

نه مثل ساره ای و مریم
 
نـــه آسـیــه و حــــوا
 
فقط شبیه خودت هستی
 
فقط شبیه خودت زهــــــــــــــــــــــــــــــرا
 
جانم تقدیم قدوم مبارکت حضرت مادر (سلام الله علیها)
 
مامان جون عزیزم روز شما هم مبارک اونیکه نام و مقام حضرت زهرا (سلام الله علیها)
 
رو بهم نشون داد شما بودی امیدوارم هرگز تو اون چشمای خسته و مهربونت رنگ غم
 
و نگرانی رو نبینم به لطف نگاه های مهربان حضرت مادر(س)

 


 



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | نویسنده : باران

 

 

ماه من غصه چرا ؟!


آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز


مثل آن روز نخست


گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد!


یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان


نه شکست و نه گرفت !


بلکه از عاطفه لبریز شد و


نفسی از سر امید کشید


و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید


زیر پاهامان ریخت


تا بگوید که هنوز پرامنیت احساس خداست!


ماه من غصه چرا؟!


تو مرا داری و من


هر شب و روز


آرزویم خوشبختی توست!


ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن


کار آن هایی نیست که خدا را دارند ...


ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل بارید


یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست


با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن


و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست !


او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد ...


او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد ...


ماه من!


غصه اگر هست بگو تا باشد


معنی خوشبختی


بودن اندوه است ...!


این همه غصه و غم این همه شادی و شور


چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند


همه را با هم و با عشق بچین ...


ولی از یاد مبر


پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا


و در آن باز کسی می خواند


که خدا هست خدا هست        خدا


پس چرا غصه؟! چرا ؟



تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | نویسنده : باران

 

می دانی؟ قضیه جدای احساسی بودنش کاملا عادلانه و منطقی هم هست. اگر تو حسینت را دوست داشته باشی... نه؛ اگر زینب حسینش را دوست داشته باشد وقتی او را در راه خدا پاره پاره ببیند و به نیابت از اهل بیت دست به زیر بدن حسینش ـ حسینت ـ ببرد و بالایش بگیرد و بگوید اللهم تقبّل منا هذا (القربان) القلیل... این منطقی است.

باید دوست داشتنی ها را داد؛ تو ارزشش را داری./

 

از وبلاگ بخاری bokhari.blogfa.ir

 

 

 


تاريخ : شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ | نویسنده : باران

 

دخمل کوچولو و ناز مامان. از اینکه اینقدر مهربونی خوشحالم. از اینکه

گاهی اوقات وقتی می بینی ناراحتم یا سرت داد می کشم دستای ناز و

کوچولو و مهربونت رو رو صورتم می کشی و می گی مامانی آروم باش

ازت ممنونم. گاهی اوقات به خودم میگم خدارو چطور میخوای شکر کنی؟

دختر دو سال و نیمه ی تو ، میاد بهت می گه آروم باش. نازت می کنه.

یعنی خدا اون رو هم حتی برای محبت به تو مامور کرده.برای آموختن

محبت به تو ...

خدایا منو ببخش و دخترم رو برام حفظ کن



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ | نویسنده : باران

 

 

اندیشیده ای هیچ
امروز که بیدار گشته ای
یا راه رفته ای
حتی با چشمان خواب آلود و خمار دیوارهای اتاقت را نگاه کرده ای
چقدر جای شکر دارد؟؟
اندیشیده ای هیچ
همین رفتارهای ساده و تکراری هر روزت
آرزوی بزرگ خیلی هاست؟
به یاد آور
اندکی درنگ کن
به یاد آور
بی شمار کسانی را که
راه رفتن و خواب راحت
خوردن و نوشیدن و استراحت
و همه انچه برای تو سهل و تکراریست
حسرت بزرگ زندگیشان است؟؟
آنها که هیچ گاه این شانس را نداشتند که
پا روی زمین بگذارند و خنکی چمنهای  یک پارک را
زیر پایشان احساس کنند.
آنها که هر گز انقدر خوش شانس نبودند که
زیبایی های این جهان را
چهره عزیزانشان را
به چشم خویش ببینند
اندیشیده ای هیچ
اگر صبح فردایی
توان حرکتت سلب شود
توان سخن گفتن یا شنیدن و ...
چه خواهی کرد؟؟؟!!
پس بیدار باش
هشیار باش
و شاکر باش
آگاهانه بیاندیش و انتخاب کن
زندگی کلید بازگشتی ندارد
بازیست که فقط یکبار بازی می کنیم.
خوش بدرخش و خوب زندگی کن.

 پس آنگاه خواهی دید که

همه دنیا از آن توست.

 



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ | نویسنده : باران

 

 

آدم وقتی قصه ی تو را شنید آدم شد..! باید خودم را به روضه ی حسین برسانم..دلم

می خواهد آدم بشوم..!

 

 منی که اومدم تا کربلا مکن فراموش

میخوام ضریحتو بگیرم آقاجون در آغوش

آقا منو پیش خودت نگهدار

آقا منو از این زمونه بردار

آقا میرم خوبیتو میزنم جار

 



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ | نویسنده : باران

 

 

در کربلا گران می خرند و گران می فروشند

آنجا می روی اگر

هر چه داری با خود ببر

 

 



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ | نویسنده : باران

 

تهلیل زیبای حضرت امیر (ع) برای ماه ذی الحجه

 

لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الّلَيالی وَالدُّهُورِ، لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ اَمْواجِ الْبُحُورِ،

لااِلهَ اِلاَّ اللهُ وَرَحْمَتُهُ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ،

لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الشَّوْکِ وَالشَّجَرِ،

لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الشَّعْرِ وَالْوَبَرِ،

لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الْحَجَرِ وَالْمَدَرِ،لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ لَمْحِ الْعُيُونِ،

لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ فِی اللَّيْلِ اِذاعَسْعَسَ، وَالصُّبْحِ اِذا تَنَفَّسَ،

لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الرِّياحِ فِی الْبَراری وَالصُّخُـورِ،

لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ مِـنَ الْيَـوْمِ اِلـی يَـوْمِ يُنْفَخُ فِی الصُّورِ

 

معبودى جز خدا نيست به شمار شبها و روزگاران،

معبودى جز خدا نيست به شمار امواج درياها،

معبودى جز خدا نيست،و رحمت او از آنچه گرد مى‏آورند بهتر است،

معبودى جز خدا نيست،به شمار خارها و درختان،

معبودى جز خدا نيست به شمار موها و كركها،

معبودى جز خدا نيست به شمار سنگها و كلوخها،

معبودى جز خدا نيست به شمار بهم‏خوردن پلكها،

معبودى جز خدا نيست در شب چون سياهى بنمايد و در صبح چون سپيدى سر برآورد،

معبودى جز خدا نيست به شمار بادها در صحراها و كوهها،

 

معبودى جز خدا نيست از امروز تا روز دميده شدن در صور.



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ | نویسنده : باران
 

 

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

 

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

وهر چه خاطره دارد از آن محل دارد

 

به یاد چای شیرین کربلائی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل "دارد

 

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

 

بگو چه شد که من این قدر دوستت دارم

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

 

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که رو سیاهی ما نیز راه حل دارد...


صلوات
 
حمیدرضا برقعی


تاريخ : شنبه یکم شهریور ۱۳۹۳ | نویسنده : باران

 

دختر نازم عشق مامانی . خیلی وقته برات ننوشتم. چند وقتی بود میخواستم بخشی رو به عنوان دخملی به چی چی میگه بنویسم اما نشد تو گوشیم ذخیره کرده بودم اما همش پرید. اما ایرادی نداره هرچی یادمه الان می نویسم هر چند الان خوب صحبت می کنی و کمتر کلمه ای هست که نتونی خوب تلفظ کنی خلاصه هرچی از قبل  و حالا یادمه می نویسم عسل مامانی.

اوایل که واکنش کلامی نشون می دادی می گفتی : اگ اگ اگ (الفش فتحه داشت و گ ساکن)

ماماینم: مامان جونم

بابایینم : باباجونم

خال: پرتقال

یت: رفت

اسونو: استخون

شش: کفش

شنین: نازنین

سنی: سیب زمینی

هبیژ= هویچ

جیغر= جیگر

کاب: کباب

پزید؟: پخت؟

خوری؟ : می خوری؟

کلبلا: کربلا

تنگ کرد : دلم تنگ شد

بهت بده: بهم (به من) بده

کلا ضمیر خودت رو استفاده نمی کردی و هرطور که ما باهات حرف می زدیم حرف میزدی

مثلا : برات بیار(برام بیار) چون ما میگفتیم برات بیارم؟

وقت خواب میگی : نخودک بگی لفطا (لطفا برام نخودک بگو)

حسنی خون لفطا (یعنی لطفا برام حسن بخون)

بستیدم (یعنی بستم)

گشگاب : بشقاب

عمو نبود: عمو محمود

شالاد: شکلات

عاشونه: عاشقونه

بخل (ب فتحه دار - خ و ل ساکن) : بغل

ماکاری: ماکارونی

ماکاری سالاد: سالاد ماکارونی

با تفنگ اسباب بازی نشونه میگره و میگه : مرد شو (م ضمه دار) :یعنی بمیر

ازت ناحتی ؟ (ازم ناراحتی)

جدیدا میای دم در ورودی می ایستی هرچی بهت میگم بیا داخل نمیای و با خنده میگی: تعارف ندارم

 

بازم  هروقت چیزی یادم اومد برات مینویسم قربونت برم.